خطا
  • Cannot retrive forecast data in module "mod_sp_weather".
  • Cannot retrive forecast data in module "mod_sp_weather".
  • Cannot retrive forecast data in module "mod_sp_weather".
  • Cannot retrive forecast data in module "mod_sp_weather".

اسب سواری در ایران: قسمت 4

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

حسابی گرمم بود و خاکی بودم و فکر حمام کردن در رودخانه وسوسه ام کرد. رودخانه راهش را تا جنگل باز کرده بود و در نقطه ای، از روی سنگها می جوشید و حوضچه شفافی از آب تمیز شکل گرفته بود. من قدم زنان به آنجا رسیدم و پشت یک درخت، تا کمر توی آب رفتم. سردترین آبی بود که تا آن زمان دیده بودم. احساس می کردم الان است که بمیرم!

شنیده بودم یکی از بانوهای دربار فرانسه عادت داشته هر روز صبح در رود شِر خودش را بشوید، و به این فکر می کردم که باید بانوی خیلی مقاومی بوده باشد. از پاشیدن آب به بدنم به لرزه افتاده بودم. با این حال، حس خوبی داشت. وقتی تمیز شدم از آب بیرون آمدم و سریع یک شال دور خودم پیچیدم، مثل لُنگ. یک نفر دیگر را هم دیدم که همین تجربه را پشت سر گذاشته بود، رمیده اما تمیز.

آن شب هم مثل پادشاهان غذا خوردیم: بره و برنج. آن شب توی چادرم دراز کشیده به صدای آب گوش می دادم که که روی سنگ و صخره ها می لغزید و با غرش راهش را در طول زمان در پیش می گرفت. بادی که در درختان می پیچید مرا هوشیارتر از آن می کرد که بتوانم بخوابم. هر بو، صدا و تصویری که اطرافم بود آدرنالین را توی رگهایم جاری می کرد. اسبها با خوشحالی مشغول جویدن بودند. یک شب دیگر هم گذشت.

صبح روز بعد همه زود بلند شدیم و پسرها اسبها را زین کردند. لوییز همیشه اول از همه بلند می شد. من صدایش را می شنیدم که با قربان و ابراهیم و وردی حرف می زد. برای صبحانه، نان و عسل و پنیر سفید داشتیم، با مربای تیره رنگی که به همه چیز می چسبید به جز نان! تخم مرغ های همزده که ظاهرا با یک عالم کره طبخ شده بودند، زردرنگ و درخشان بودند و عطری داشتند که هیچ وقت از یادم نمی رود.

لوییز فیروز همراه با تیم

خیلی زود راه افتادیم. پسرها چادرهایمان را جمع کردند و همراه با کسف هایمان درون دو خودروی همراه گذاشتند. از آب عزیزی که شب قبل شستشویمان داده بود گذشتیم و گذاشتیم اسبها آب بنوشند. ما در عمق یک دره بودیم و راهی دراز و پرشیب برای بالا رفتن داشتیم. تروچه دوباره مشتاقانه جلو می رفت. همینطور بالا رفتیم و بالا رفتیم. خورشید اشعه های آفتاب را از لا به لای درختان روی زمین می تاباند. سمت راستمان یک دره عمیق پوشیده از بوته و گیاه بود. هر از گاهی استراحتی می کردیم. بعد از حدود دو ساعت، از جنگل و دره بیرون آمدیم و با تپه های بیشتری روبرو شدیم. کیلومترها مزرعه بلند و پهناور جلویمان بود که انگار با دسته های سبز غلات برایمان دست تکان می دادند. در وقت ناهار آن روز به خوبی از ما پذیرایی شد. پسرها فلاسک هایی پر از چای سبز آوردند که تقریبا دو فنجان برای هرکس بود. خیلی زود فهمیدیم که باید آنها را آهسته بنوشیم.

به پشت دراز کشیدم و به آسمان آبی خیره شدم. هوا به شدت تمیز بود. تمام دور و برمان را گلهای وحشی، شاه پسند، بومادران، گل استکانی آبی، ماشک، اکید، خشخاش و گل گندم پر کرده بود. شیره خشخاش ها روی غلات سبز شیره ریخته بود. یکی از اسبها به نام قِزِلی، روی شانه اش خون عرق می کند، که به خاطر وجود نوعی انگل است که در رگهای خونی اش وجود دارد. این خونریزی به خاطر چرخه لارو این حشره ایجاد می شود.

اسب عرب شانه خونین در نقاشی معروف جان ووتون (Wootton) احتمالا همین عارضه را داشته و صدها سال پیش اسبهایی که خون عرق می کردند از نظر سرعت و مقاومت اسبهایی افسانه ای بودند. این نوع انگل فقط در دره فرغانا (جنوب تاشکند) و پیرامون جایی که لوییز فیروز زندگی می کند یافت می شود. بنابراین، پیدا کردن اصالت هر اسبی که چنین عارضه ای را نشان بدهد کار ساده ای است. من همینطور حیرت زده عرق تیره رنگ اسب را تماشا می کردم که با خون تیره تر هم می شد.

لوییز می خواست سرعت خوبی داشته باشیم و به خاطر همین جلوی ما حرکت را شروع کرد. تروچه پر از شور و اشتیاق بود. من راحت روی پوست گوسفندم نشستم و عمیق ترین لذت دنیا را به درون کشیدم، که برای من، سوار شدن بر اسب بود. به سمت شمال چرخیدیم و در امتداد تپه های پشت هم رفتیم تا به بالاترین نقطه رسیدیم و بعد به سمت پایین سرازیر شدیم. منظره روستایی نسبتا خشک در پایین تپه تماشایی بود.

لوییز فیروز روی اسب

در میان گلهای وحشی ناهار خوردیم. در سراشیبی باد می وزید و گاهی سربالایی هم در پیش بود. به خدمه رسیدیم. بعضی هایمان از اسب پیاده شدیم و مدتی قدم زدیم. حس خوبی داشت. حدود 600 متر پایین رفتیم و وارد یک دره بزرگ پر از تپه ماهور شدیم. یک روستا در کنار بستر رودخانه خشک قرار داشت.

استراحتگاه بعدی ما در یک دره رودخانه در آن سمت این روستا قرار داشت. وقتی با اسب رد می شدیم بچه ها برایمان فریاد می زدند. صدای محزون خری را می شنیدم که از پشت خانه ها می خواند. آخرین بخش سفرمان را هم پشت سر گذاشتیم و احساس خیلی خوبی داشتیم. دره ای که در آن اقامت کردیم علفزاری بود که در آن جویباری روان بود. می توانستم صدای وزوز پشه ها را بشنوم. پسرها مراقب اسبها بودند و ما همه در چادرهایمان سراغ هندوانه و چای رفتیم.

پلیس محلی از راه رسید و می خواست بداند ما که هستیم. لوییز به شیوه ای عالی از پس آنها برآمد و خیلی زود آنها تنهایمان گذاشتند. بچه ها از همه جا پیدایشان می شد. مردم روستا ما را تماشا می کردند. شام ما جوجه کبابی بود که بی اندازه لذیذ بود. من به تماشای اسبهایی که با شادی علف می خوردند و ستاره هایی که در آسمان صاف غروب چشمک می زدند نشستم. به جز صدای وزوز پشه ها، سکوت و آرامش غالب بود و خیلی زود زیپ چادرها کشیده شد و همگی به خواب رفتیم.

تعجبی نداشت که فردا صبح تمام تنم پر از دانه های قرمز بود. به تروچه نباید کاری داده می شد. او بقیه هفته را حسابی خوش گذراند، گندم خورد و با یک لبخند پهن روی پوزه اش، به گشت و گذار پرداخت. من با اسب حامل وسایل سواری می کردم.

در روز سوم سفرمان به روستا برگشتیم و مسیر رودخانه را در دل دره در پیش گرفتیم. لوییز به ما گفت تابستان گذشته طوفان وحشتناکی باعث شکستن سد شده و آب دره را گرفته و خانه ها، ماشین ها و هزاران آدم را با خودش برده است. ما در مسیر برگشت به خانه مسیر همان رودخانه را پایین رفتیم و درختان بلوط بزرگ با قد حدود 7 متر که پوستشان رفته بود منظره وحشت آوری ایجاد کرده بود. سیل مثل بولدوزری در طول جنگل همه چیز را از بین برده بود. ...

ادامه دارد ...

این داستان سفرنامه کارولین بالدوک به ایران و دیدارش با لوییز فیروز است که از زبان خودش نوشته شده است.

ترجمه اختصاصی جهان اسب

استفاده از مطالب سایت جهان اسب فقط با ذکر منبع مجاز است.

بازدید 7391 بار آخرین ویرایش در شنبه, 14 شهریور 1394 ساعت 15:04

تماس با ما :

  • تلفن ها:                                      
  • 021-44549886
  • 0912-5403140                             
  • ایمیل:

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

آدرس :

  • تهران - ضلع شرقی استادیوم آزادی - شهرک آزادی - بلوار امام خمینی - نبش خیابان تیر دوم

همراه ما باشید:

 

  تلگرام جهان اسب