خطا
  • Cannot retrive forecast data in module "mod_sp_weather".
  • Cannot retrive forecast data in module "mod_sp_weather".
  • Cannot retrive forecast data in module "mod_sp_weather".
  • Cannot retrive forecast data in module "mod_sp_weather".

اسب سواری در ایران- 3: گشت و گذار با لوییز فیروز

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

تروچه قدی حدود 14 وجب دارد، اگر بخواهیم با روش قدیمی اندازه بزنیم. او بدنی عضلانی دارد و روی پوستش درخشش برنزی رنگی دیده می شود. پوزه اش را توی خمره آب می کند و آب می نوشد، بعد چند لقمه علف می خورد.

به این فکر می کنم که اسب باهوشی است. همه سوار اسبها می شوند. گوهران و ابراهیم، که برای لوییز کار می کنند، دارند اسبها را زین می کنند و بیرون می فرستند.

اسب سواری در ایران- سفرنامه کارولین بالدوک

خنده لوییز باعث شد فکر کنم داریم به پیک نیک می رویم. او را تماشا می کردم که به دقت همه چیز را زیر نظر داشت. همراهان ما هم داشتند وسیله هایشان را جمع می کردند. از دشت های مسطح به سمت تپه ها به راه افتادیم. از یک روستا رد  شدیم و به زودی به تپه ها رسیدیم. یکجا باید یک پیچ تند به سمت راست را رد می کردیم و یک مسیر پرشیب را پشت سر می گذاشتیم که در کنارش یک مزرعه قرار داشت. بالای تپه، باز هم تپه های دیگر و یک جاده ماسه ای پهن قرار داشت. دریایی از خوشه های گندم در دو طرف مسیر موج می زد، که در بعضی نقاط با سرخی بوته های خشخاش قطع شده بود. بومادران و گل گندم، ماشک و خیلی گلهای دیگری که برای من ناشناخته بودند سراسر حاشیه کنار جاده را پر کرده بودند.

تروچه یک رگ آخال تکه و یک رگ یاربو داشت. او سر ظریف و بلندش را راست می گرفت و با شوقی عجیب برای زندگی، به سرعت پیش می رفت. سعی کردم سرعتش را کم کنم، اما نمی گذاشت. من می خواستم از هر کسی که جلویم بود فیلم بگیرم، ولی به هیچ وجه نمی توانستم. تروچه راه خودش را می رفت. خیلی مهم ایت که موقع اسب سواری، همگام با اسب حرکت کنید تا او بتواند آهنگ طبیعی خودش در حرکت را پیدا کند و چیزی مزاحمش نشود. من حواسم بود که چطور بدنم هماهنگ با حرکت اسب حرکت می کند، قسمت انتهایی بدن و نشیمنگاه من حرکات متغیر پشت اسب را جذب می کرد. سعی می کردم تا جایی که ممکن است انعطاف به خرج دهم. به ناگهان با اسبم یکی شدم. تروچه گوش های بزرگی داشت که مثل حاشیه در تصاویری که جلویم می دیدم جا گرفته بود.

ما از روستاهای رنگ و وارنگ عبور کردیم. حالا، تپه ها مثل محافظانی دور ما را احاطه کرده بودند. آنها با ما می آمدند و تنهایمان نمی گذاشتند. لوییز فیروز چند بالکن پارتی را به من نشان می دهد. او از یک فاصله، جایی را هم به ما نشان داد که سال گذشته اسبش در سراشیبی آن افتاده بود و از روی او قل خورده بود و باعث شده بود که پایش بشکند. جایی که حالا باید با عجله به فراموشی سپرده می شد.

مرد ترکمن روی اسب

اولین استراحتمان در یک بیشه زار کوچک بود. همه از خستگی وا رفتیم. نمی توانستم بفهمم چرا اینقدر خسته ام. من فقط روی اسب نشسته بودم. آفتاب روی علف های سبز پررنگی که جا به جا روییده بودند می درخشید. آنجا زیر درختان خنک بود. دیدم تروچه به شدت دارد عرق می ریزد، اما به نظر نمی رسید این موضوع اذیتش کند. روبروی من یکی از همراهانمان روی سوفیان نشسته بود، مادیان کوچک خاکستری که اخلاق خاصی داشت. او دوست نداشت کسی از او جلو بزند، و به لگد زدن هم تمایل داشت.

ما همچنان تپه ها را یکی پس از دیگری بالا می رفتیم. هربار وقتی به بالای تپه می رسیدیم، منظره ها عوض می شد، تا جایی که قله دیگری نبود و فقط جاده بود. از یک روستا عبور می کردیم که پسربچه ها از راه رسیدند و آبمیوه هایی در بسته بندی آلومینیومی (ساندیس) برایمان آوردند. خیلی زود یاد گرفتیم که به جای اینکه سعی کنیم نی را از نقطه ای که ویژه فرو کردن نی در نظر گرفته شده بود وارد کنیم، آن را از ته بسته در آن فرو کنیم. نوشیدن آبمیوه حس خوبی داشت. گلوی من به خنکی این مایع شیرین نیاز داشت.

بچه های روستا همراه با یکی از همراهان ما

روستاها همگی در کنار آب قرار داشتند. بناهای کوچک چهارگوش از ترکیبی از چوب، گِل و قالب های سیمانی در مناطقی که به مصالح مدرن دسترسی پیدا کرده بودند دیده می شد که حیاط ها را شکل می داد. بعضی از خانه ها ایوان داشت و هرچه به سمت شرق می رفتیم از این خانه ها بیشتر دیدیم. در کنار خیابان، به رسم ایرانی، محفظه های بزرگ آب قرار داشت. زنان این روزها از بطری های پلاستیکی برای جمع کردن آب استفاده می کردند، آت و آشغال های باقیمانده از یک جامعه مدرن که عادت به دور انداختن دارد، کاریزها را پر کرده است. به نظر نمی رسد آنها خودشان متوجه این موضوع باشند.

بچه ها به شدت کنجکاوند و بعضی از آنها داد می زنند "هِلو"! وارد شدن غریبه ها به روستا باید یک رویداد مهم باشد. همچنین، الاغ هایی را می بینم که بارهای غیرقابل باوری را جا به جا می کنند. آنها قدم های مینیاتوری بر می دارند، این پا و آن پا می کنند و بدنشان زیر حجم زیاد بار علف گم شده است. فقط پاهای کوچکشان معلوم است که مثل عروسک کوکی حرکت می کند.

وقتی به اولین کمپ رسیدیم به شدت خسته و آماده افتادن بودم. نمی توانستم باور کنم که بدون اینکه هیچ کاری به جز سواری در طول روز انجام داده باشم این قدر خسته شده باشم. حال اسبم چطور بود؟ تروچه، که هنوز سرحال بود، در ناحیه زین داشت دچار زخم و التهاب می شد. او فقط یک روز دیگر مرا حمل کرد و بعد از آن کل سفر را بدون اینکه کسی سوارش شود، آزادانه بین ما گردش کرد و علف خورد و از مناظر استفاده کرد!

اختصاصی جهان اسب

این داستان ادامه دارد ...

اسب سواری در ایران سرگذشت سفر کارولین بالدوک به ایران در زمان حیات لوییز فیروز است که توسط خود کارولین نوشته شده است.

استفاده از مطالب سایت جهان اسب بدون ذکر منبع مجاز نیست.

بازدید 7683 بار آخرین ویرایش در شنبه, 14 شهریور 1394 ساعت 15:15

تماس با ما :

  • تلفن ها:                                      
  • 021-44549886
  • 0912-5403140                             
  • ایمیل:

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

آدرس :

  • تهران - ضلع شرقی استادیوم آزادی - شهرک آزادی - بلوار امام خمینی - نبش خیابان تیر دوم

همراه ما باشید:

 

  تلگرام جهان اسب